تبليغاتX
کفش های بی اجازه

بعد از چند ماه سلام

ببخشید که یکم دیر به دیر بروز میشم این رو بذارید به حساب آشنایی کم من با محیط مجازی !

به هر صورت امروز با یه سپید بروز میشم به امید نقد

 

 

لبی دیوانه می خندد اینجا

و دندانهایش را می کشد به رخ آیینه ها

می شکند

خط می اندازد

این هم عالمی دارد

که یک عالمه دوست داشته باشی کسی را

هر روز بیشتر از خودت

بدت بیاید / کنارت

نشسته هایت را بغل کند

و جمله بریزد توی دستهایت

با انگشتانی که قایم می کنند

بازی های چشم بستنت را

دندانهایت را بردار

خودت را ببوس

ببند به تخت

نزن

این دست و پا

به درد دیوانه ها نمی خورد .

 

موفق باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:47  توسط نسیم | 

دوستان عزیزم سلام

نمی دونم چی شد که این وبلاگ رو برای خودم ساختم

امیدوارم خیلی زود بتونه توی این فضای مجازی جا باز کنه

با یک شعر اولین پست وبلاگم رو بروز می کنم

 

امروز می گفتم :

انگار کمی زود آمده ام

یاد کودکی افتادم

که با کفشهای بی اجازه اش

آنقدر دنبال عشق کوچکش دوید

که له شد زیر پاهایش

و مراسم تدفینش

آنقدر ساده و تنها بود

که همه به تعریف اشکهایش خندیدند

اینک

باز هم کودکی ست

که کمی دیرتراست از آن روزهایش

آنقدر عشقش بزرگ شده

که اگر همه زمین را مستطیل کند

خاک نمی شود

و آنقدر همه در سوگش ، رخت عزا پوشیدند

که به یک دنیا گریه

                        بی دلیل می خندد . 

 

 

امیدوارم منو از نظراتون محروم نکنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 15:22  توسط نسیم |